انتقال یافت به این آدرس http://aiolos.blogfa.com
The End
<-BlogTitle->
|
انتقال یافت به این آدرس http://aiolos.blogfa.com
The End |+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 4:50 البته ما از حرص بي پايان رنج مي بريم.چگونگي زندگي برايمان مهم است.شديدا مراقبيم حرام نشويم يا شايد بهترين نام برايش سر نوشت باشد.بله فكر مي كنم از حرص بهتر است.آيا زندگي بايد از سر حد ممكن خود حتي به اندازه يك هزارم اينچ كمتر باشد.ارزيابي خودمان يك چيز است و بها دادن به خود چيزي ديگر.برنامه هاي ما مهم است؛آرمان گرايي ها.اينها خطرناك هستند.مي توانند ما را مانند انگل بخورند و بياشامند و بي جان و افتاده بر خاك رهامان سازند.با اين حال ما هميشه انگل را دعوت مي كنيم گويي كه مشتاق خورده شدن و مكيده شدن هستيم. احساس مي كنم نوعي نارنجك انساني هستم كه ضامن اش كشيده شده است.مي دانم در حال انفجارم و پيوسته زمان آن را پيش بيني مي كنم.نا اميد و دعا گونه فرياد مي زنم (( بوم! )) اما هميشه پيش از موقع. گوته از اين نظر حق داشت:زندگي مستمر به معناي انتظار است،مرگ لغو انتخاب است.هرچه انتخاب محدودتر شود به مرگ نزديك تر شده ايم.بزرگترين بي رحمي كاستن از انتظار ها بدون قطع زندگي به طور كامل است.مثل دوران زندگي در زندان. مي دانيد؟!جهان به دنبالتان مي آيد.تفنگ و ابزاري مكانيكي به شما مي دهد.شما را براي اين يا آن نقش انتخاب مي كند.اخبار جنجالي و مصيبت ها و پيروزي ها را برايتان مي آورد.به پس و پيش رفت و برگشت تان مي دهد.حقوق تان را محدود،آيندتان را مسدود مي كند؛ناگهاني يا حيله گرانه،ظالمانه،سبعانه،اهريمني،روسپي صفت،فساد آميز،ناخواسته و ساده لوحانه يا فريب كارانه.به هيچ وجه نمي توانيد آن را رد كنيد. ذهنم مانند لباس ژنده اي روي بند در باد سرد،بالا و پايين مي رود.من كه هستم؟يك حشره جانوري به فك زيرين كه از مناطق تاريك بي نوايي آمده!... نگاه،لبخند،دندان ها،لب ها،صدا،سكس،اتومبيل، احساس،آپارتمان،نيمكت،موسيقي،رقص،نور ها، نوشيدني،رطوبت،خشكي،نرمي،منقبض،سريع، تند،آهسته،راحت،سخت،ساق پا،زانو،شانه ها، سينه،انگشتان،ابريشمي،خشن،نفس،اتاق پذيرايي، اتاق خواب،دستشويي،آشپزخانه،زيرزمين، تختخواب،بالش،ملافه ها،دوش حمام،سيگار،قهوه، جوراب ها،سينه بند،لباس،پيراهن،برهنه،صدا، در،درهم ريخته گي،قتل،لباس ها،پنجره...
Zeus |+|
نوشته شده توسط زئوس در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 1:10 سلام دوستان عزيز خوب من دوباره برگشتم از اينكه خيلي دير آپ مي كنم ببخشيد ولي مثل اينكه با مشكل فيلترينگ مواجه شدم چون من خودم دست رسي به بلاگ ندارم بعضي از دوستان هم از طريق ايميل به من اين رو گفته بودن ولي مثل اينكه بعضي از مناطق بازه البته اين بستگي به كارتي كه استفاده مي كنين هم داره ولي در هر صورت من تو اين فكر هستم كه يك بلاگ جديد بزنم با اين حال فعلا همين جا مي نويسم تا ببينيم اين بلاگ به كجا مي كشه كارش … شیوه ي نوشتن مرا تحمل كنيد مي دانم كه گاه از موضوع دور مي شوم اما گمان مي کنم اگر همه چیز را همان گونه كه بنظرم مي رسد ننويسم آن را براي همیشه از دست مي دهم.مي دانيد ذهنم دقت گذشته را ندارد.حالا کندتر كار مي كند.درجا مي زند و به چالاكي آن وقت ها نیست.ادامه پي گيري ساده ترین اندیشه بي اندازه خسته ام مي كند.با توجه به تلاش هايي كه مي کنم.نتیجه همین است كه مي بینن.کلمات تنها هنگامی فرا مي رسند كه تصور مي كنم دیگر هرگز نمي توانم چیزی براي گفتن بیابم،هنگامی كه از يافتن شان كاملا مایوس شده ام.شب های زيادي تلاش من به همین شکل ادامه دارد و همان خلاء و همان اشتیاق به فراموشی و سپس نیاز به از یاد نبردن پیدا مي شود.همیشه در این مرز است كه شروع به نوشتن مي کنم.در اینجا در جاي دیگر نوشتن آغاز مي شود پایان مي يابد،گم مي شود و ميان هر واژه چه سکوت ها،چه واژه ها مي گريزند.ناپدید مي شوند و هرگز باز نمي آيند.... ((افسوس!انسان اندرزها را برای پر کردن حفره های طبيعت خود می سازد!)) آلبر كامو دست بردار،مي خواستم بگویم از همه دنیا دست بردار.چه اهمیت دارد كه كي حرف مي زند،يكي گفت چه اهمیت دارد كه كي حرف مي زند.عزيمتي در كار خواهد بود،من آنجا خواهم بود،از دست نخواهمش داد،من نخواهم بود،من اينجا خواهم بود،و خواهم گفت من از اینجا دورم،من نخواهم بود،دم نخواهم زد،داستاني خواهد بود،كسي خواهد كوشيد داستاني بگويد.آري،حاشا تا كي،همه اش غلط است،هيچ كس نيست،مفهوم است،هيچ چيز نيست،لفاظي تا كي،بگذار فريب خورده باشيم،فريب خورده زمان و زمانه،تا وقتي بگذرد،همه چيز بگذرد،همه چيز بگذرد و تمام شود،و صدا ها ساكت شوند،تنها صدا است،تنها دروغ است... در شهر بهترين روش این است كه تنها آن چه را كه مي بيني باور كني اما حتی چشم نیز از اشتباه مبرا نیست.چون چیزها اندكي چنان اند كه مي نمايند.به خصوص در اين جا كه در هر قدم بايد نكات فراوانی را جذب كرد و بسیاری از چیز ها ادراک را به چالش مي خواند.هر چرا كه مي بيني ظرفيت مجروح كردند را دارد و اين كه تو را به كم تر از آن چه كه هستي كاهش دهد.گويي تنها يك نگاه كافي است تا بخشی از وجودت را از تو بگيرند و به يغما ببرند.بيش تر اوقات احساس مي كني نگاه كردن خطرناك است و مايلي نگاه نكني يا حتي چشم هايت را ببندي.به همين خاطر است كه آدم به راحتي گيج مي شود و نمي تواند مطمئن باشد چيزي را كه به خيال خود نگاه مي كند واقعا مي بيند.مي تواني آن را تصور كرده يا به جاي چيز ديگري گرفته باشي يا اينكه چيزي را به ياد آورده باشي كه قبلا ديده يا تصور كرده بودي مي بيني كه چقدر دشوار است.اينكه به سادگي نگاه كني و خود به گويي آن را مي بينم.كافي نيست چون اگر چيزي كه در برابرت قرار دارد مثلا يك مداد يا قطعه اي نان باشد مي تواني چنين كني اما هنگامي كه به مثلا به دخترك مرده اي نگاه مي كني چه مي شود؟ آن وقت به خود چه مي گويي مي بيني؟ آن قدر ها هم ساده نيست كه راحت و بي دغدغه بگويي من به دخترك مرده اي نگاه مي نگرم گويي ذهنت از شكل بخشيدن به كلمات طفره مي رود و نمي تواني به انديشيدن ادامه دهي چون آنچه مي بيني چيزي نيست كه به سادگي بتواني آن را از خودت جدا پنداري منظورم از مجروح شدن همين است نمي تواني فقط ناظر باشي چون هر چيز به طريقي به تو مربوط مي شود.مال توست بخشي از قصه اي است كه در درونت شكل مي گيرد شايد بهتر باشد چنان سنگدل شوي كه ديگر هيچ چيزي نتواند آزارت دهد.در اينجا بعضي ها در اين كار موفق شده اند و توانايي آن را يافته اندخود را به هيولا مبدل كنند.شايد هم بتوان گفت ما همه تبديل به هيولا شده ايم ...
Zeus |+|
نوشته شده توسط زئوس در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:47 به محض اينكه شب فرا مي رسد دريافته ي حسي ما از امور ثانوي دگرگون مي شود.در آن دم بادي بر راههاي ممنوعه مي پويد،نجواكنان،چنان كه گويي چيزي مي جويد،ترشروي مي شود از آن رو كه نمي يابدش.هم آنگاه شب چراغ،با پرتو سرخ گون دلگيرش با نگاه خسته اش،بي رغبت در تقلاي شكستن شب،برده ي ناصبور شب بيداران است.در آن دم صداي نفس كشيدن خفته اي با طنين لرزانش مي آيد كه به ظاهر مي خواهد آهنگي بنوازد،ما نمي شنويم اش،اما وقتي سينه خفته بالا مي رود،حس مي كنيم قلب اسير را،و زماني كه نفس اش را فرو مي دهد و گويي در آرامش مرگوار فرو مي ميرد،به خود مي گوييم ((اندكي بيارآم،اي جان رنجور بي نوا!))براي همه زندگان آرزوي آرامش ابدي مي كنيم و آنگاه شب متقاعد مي شود به مردن... رنج کسی که تنها یکبار به صلیب کشیده شده است در مقایسه با رنج تصلیب هرروزه ی کسی که شبها خوابش نمی برد چه می تواند باشد؟ حقيقت مثل پتک است. دير يا زود می خورد توی سرت . آنوقت بايد بروی و جنازه ء ديروز را دفن کنی .. آنچه اهميت دارد فقط پول است . لعنت بر اين زندگی . می دانيد؟ ... چاره ای نيست.بی آرامی تقدير آدمی ست.جستجوی ابدی ِراهی .... انتظار ابدی ِنجات بخشی... جستن ِرخنه ای و راه گريزی...دست آويزی...ستيزی...! اونچه وحشتناکه ، داشتن فکره ! ... اين را ولاديمير در آن نمايشنامه ء پر آوازه ء بکت می گويد . و اين حقيقتِ سختی ست ، که گريزی از آن نيست . آنچه بلای ِ جان ماست ، همان است که ما را از هر چيز ِ ديگر اين عالم متمايز می کند . وادارمان می کند به جستجو و گفتگويی بی پايان و مدام . اگر چه خوب می دانيم دست آخر ، راه به جايی نخواهد برد . راه به جايی نخواهيم برد .. " خدایان سیزیف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می غلتید . خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشت بارتر از کار بیهوده و نومیدانه نیست"
به گفته سقراط تنها چيزي كه مي دانم اين است كه چيزي نمي دانم!! Zeus |+|
نوشته شده توسط زئوس در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:23 سلام دوستان عزيز دوباره با يك پست ديگه برگشتم.از اينكه دير به دير دارم آپ مي كنم خيلي ببخشيد و از اينكه جواب نقد ها و آف هاي شما رو نميدم بازم بايد بخشيد.شايد شاكي شده باشين از اين رفتار من و با خدتون بگين اين چه آدم از خود راضي است جواب هيچكس رو نميده و همين طور آپ مي كنه و ميره و حتي يك سر به وبلاگ يا سايت هاي ما هم نمي زنه ولي خوب من واقعا نمي تونم چون زياد آنلاين نمي شم وقتي هم مي شم آنقدر كار مي ريزه سرم كه ديگه به بقيه نمي رسم از يك طرف هم تو اين يك ماه گذشته آنقدر اتفاق هاي عجيب داره سرم مياد.فقط اين رو بگم كه مغزم داره سوت مي كشه.الان ساعت 4 صبح است كه اين پست رو نوشتم و دارم مي ذارم نمي دونم پست بعدي ميره تا جه موقعي فقط اين رو مي دونم كه اين آخرين پست در اين سال است.اميدوارم برعكس من كه همه سال ها واسم يجور است سال خوبي رو شروع و داشته باشين بدرود... او كيست؟گوشهايم را تيز مي كنم نشانه هاي گوناگوني مي گذارم،هوا را بو مي كشم صعود مي كنم افتان و خيزان به بالا مي روم نفس نفس مي زنم و مي كوشم.بدين سان سلوك هولناك عرفاني من آغاز مي شود. من خوب نيستم بي گناه نيستم آرام نيستم خوشبختي و بدبختي من هر دو غير قابل تحمل اند من پر از صدا هاي گنگ و آكنده از تاريكي ام من آغشته به اشك و خون در آخور گرم تن غلت مي زنم. مي ترسم صحبت كنم من خود را بر بال و پري دروغين مي آرايم.فرياد مي زنم،آواز مي خوانم مي گريم و مي كوشم شايد بتوانم فرياد بي امان دلم را خفه كنم.من روشنايي نيستم من شبم.اما شعله اي به جانم افتاده و مي سوزاندم.من شبي آكنده از آتش ام.به خطر افتاده و مويه كنان و تلو تلو خوران در تاريكي مي كوشم خود را تكان بدهم از خواب بيدار شوم و تا آنجا كه مي توانم راست قامت بمانم در من نفسي كوتاه اما جسور مايوسانه تلاش مي كند تا خوشبختي و ملال و مرگ را درهم بشكند. به كجا مي رويم؟آيا سر انجام پيروز خواهيم شد؟ هدف از اين همه جنگيدن چيست؟ ساكت باش!سرباز هرگز پرسش نمي كند! تو برده من نيستي بازيچه دستان من نيستي تو دوست من نيستي تو فرزند من نيستي تو هيچي نيستي تو پوچي خالي از هر گونه عشق و احساس فرو رفته در خلع خود كرمي حقير كه مي خزد و فرياد مي كشد و يكي دو ساعتي سخن مي گويد و آنگاه خاك دهانت را مي بندد. به انسانها نگاه كن و دل بسوزان به خودت در ميان آدم ها نگاه كن و به حال خويش دل بسوزان در غروب پر ابهام زندگي كورمال كورمال يكديگر را لمس مي كنيم.مي پرسيم،گوش مي دهيم و براي كمك فرياد مي كشيم. ما مي دويم مي دانيم كه به سوي مرگ مي دويم اما نمي توانيم بايستيم. ما فقط مي دويم... ما حرفي كوچكيم هجايي تنها تكواژه اي در سفر نامه اي حجيم و پر ماجرا ما در آوازي غرقيم و مانند حبابهايي كوچك كه هنوز در دريا مانده اند.دريايي كه هر روز بيشتر ما را به كام خود مي كشد و مي بلعد. من مي ترسم!اين صعود تاريك پاياني ندارد سر من شعله اي است كه بي وقفه مي كوشد تا خود را رها كند اما نفس شب همواره مي دمد تا مرا خاموش سازد.من گام بر مي دارم در جسم مانند مسافري شب زده سكندري مي خورم و فرياد بر مي دارم ولي تاريكي هر لحظه بيشتر مي شود و مرا به كام خود مي كشد. در گلويم فريادي سنگين به دام افتاده است فريادي كه هيچ گوشي را ياراي شنيدن آن نيست به درون خويش پناه برده ام ندايي بس عظيم درون سرم هر لحظه بلندتر مي شود مرا وادار به جهشي هر چه بلندتر مي نمايد آيا به اندازه كافي زجر نكشيده ام؟ حقيقتي كه در دست دارم بسي سوزان است شعله هايش تمام وجودم را فرا گرفته آيا مي توانم شعله ها را هدايت كنم يا در نهايت در ميانشان خواهم سوخت؟! نمي دانم.اوه! در هر صورت محكوم به زندگي و ادامه دادن هستيم هيچ راه گريزي نيست،هيچ گناهي در بين نيست همه حرف ها گفته شده است اكنون بايد از كلمات و زبان فرا رفت زندگي بار ديگر ما را محكوم مي كند اما به راستي ديگر هيچ چيز را نمي توان تغيير داد؟نه!هرگز نه! پسر كوچكي را ديدم كه در خانه اي مي دويد لخت بود و دكتري دنبالش كرده بود بچه مي ترسيد در سر راهش به مبل ها مي خورد و آنها را مي انداخت بلاخره خودش را به ديوار شيشه اي رساند و از ميانش رد شد و دوان دوان به دشت سياه رفت ولي بدنش قرمز بود و مي لنگيد.زني را ديدم كه در اتاقي سفيد به تنهايي عشق بازي مي كرد.و ديده ام زن برهنه اي گريان سينه مردي را مي بوسيد آن مرد هنگام شب در حالي كه زن خوابيده بود در كنار او مرده بود.همه اين چيز ها و خيلي از چيز هاي ديگر را ديده ام چون اطرافم را نگاه مي كنم.اين اولين گناه تنهايي است. سرم درد مي كند انديشه هاي ديوانه و پريشان مغزم را فشار مي دهد.شقيقه هايم داغ شده است به خودم مي پيچم و فكر مي كنم چقدر خوب بود مي توانستم كاسه ي سرم را باز كنم و همه اين توده نرم خاكستري پيچ پيچ كله خودم را در آورده و بيندازم دور بيندازم جلو سگ. آه؟! چقدر هولناك است وقتي مرگ هم وقتيكه مرگ هم آدم را نمي خواهد و پس مي زند... Zeus |+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 4:6 |
|